محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
44
تفسير قرآن صفى على شاه
يا ندانى بر تو هست اعنى يقين * كوست شاه اندر سماوات و زمين هم جز آن شه بر شما مشتى فقير * نه وليى فرض گردد نه نصير اى كه شاهى جز تو را زيبنده نيست * غير ملكت ملكتى پاينده نيست چون نماند هيچ ملكى بر قرار * ملك ملك تست كامد پايدار پيش از آن كآيد بدرگاهت فقير * بيش از استحقاق او گويى بگير بر در جودت فقيرى عذرخواه * باز آمد تا دهى بازش پناه صد هزاران بار بخشيدى و باز * بر غلط رفتيم از راه مجاز بار ديگر با دو صد بار دگر * عفو كن چون نيست غفار دگر كار ما عصيان و غفلت كارى است * كار تو غفّارى و ستاريست هر دم از ما گر بپوشى صد عيوب * از تو زيبد بر زكات روى خوب از من مسكين كس ار شد عذرخواه * حق بود در نيّتم با او گواه تا چه جاى آنكه ما را از عدم * كرد ايجاد از ره فضل و كرم گر پذيرد عذر عصيان پيشهء * نيست دور از عفو او و انديشهء اينهم از من بر غلط بگذشت و سهو * كيستم من تا توانم كرد عفو چون تويى ما را ز هر لغزش پناه * زين غلط هم باز باشم عذرخواه [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 108 تا 109 ] أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسى مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ ( 108 ) وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ( 109 ) آيا ميخواهيد آنكه سؤال كنيد پيغمبرتان را چنان كه سؤال كرده شد موسى از پيش و آنكه بدل بگيرد كفر را بايمان پس بتحقيق كه گمگشته در ميان راه ( 108 ) دوست داشته بسيارى از اهل كتاب كاش برميگردانيد شما را بعد از ايمان شما كافران از روى حسد از نزد خودشان بعد از آن ظاهر شد مر ايشان را حق پس عفو كنيد و درگذريد تا آنكه بياورد خدا فرمانش را بدرستى كه خدا بر هر چيز توانا است ( 109 ) ميكنيد آيا اراده كه سؤال * از رسول خود نمائيد از جدال هم چنان كه قوم موسى از محال * مينمودند از نبىّ خود سؤال از پيمبر خواست شخصى بيهنر * يك درختى كو دهد هر گونه بر يا كند از خارهء هر سو روان * چشمهء شير و عسل بهر نشان تا بر او زين آيت ايمان آورد * در ره تصديق او جان آورد آمد اين آيت كه اين نوع از سؤال * هست ز اسرائيليان يعنى محال و آنكه گيرد كفر بر ايمان بدل * مانده در ره بيدليل و بس اضل دوست ميدارند آيا ز ارتياب * اكثرى كاهل بيانند و كتاب كه بگردانندتان از راه دين * بعد ايمان سوى كفر از حقد و كين ميكنند اين مردگان ذى جسد * اين گمان از نفسهاى پر حسد بعد از آن كه حق بر ايشان شد پديد * احمد آمد با كتابى بس مفيد پس بعفو و صفح بگذاريدشان * وقت نبود كه بجنگ آريدشان تا كه آرد حق تعالى امر خويش * وقت قهر و كارزار آيد بپيش تا نپندارى كه از عجز است اين * حق بهر چيزيست قادر باليقين اين تعلل هست بهر مصلحت * نى كه نبود با رسول اين مقدرت بد قرابت مسلمين را با يهود * اين مدارا به دو امر از حزم بود ذكر قدرت بهر حق در اين مقام * بر سه معنى باشد ار دانى كلام اول آن باشد كه بر اسلامشان * هست قدرت كآورد ز اكرامشان ثانى آن باشد كه با كفار جنگ * هست مشكل قادر است و بيدرنگ سيم آن باشد كه در يوم الحساب * قادر اندر انتقام است و عذاب اندر اين آيت بر ارباب عقول * هست بر جا ذكرى از شأن نزول آمد آن حىّ ابن اخطب از يهود * بر پيمبر كرد ز انكارى ورود چون كه خارج گشت گفتندش كه چيست * نزدت اخبار از محمد « ص » او نبى است گفت نى او اوست نز پيغمبران * هست يعنى آدمى چون ديگران پس بگفتند كزو نزد تو چيست * گفت غير از دشمنى تا موت نيست وين دليل از نقض عهد و حرب شد * حكم احزابش بقتل و ضرب شد پس خبر داد از ضميران يهود * اندر اين آيت رسول با شهود [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 110 ] وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ( 110 ) و بر پا بداريد نماز را و بدهيد زكات را و آنچه پيش فرستادهايد براى خودتان از نيكى يابيد آن را نزد خدا بدرستى كه خدا به آنچه ميكنيد بينا است ( 110 ) خود به پا داريد هر وقتى صلوة * هم دهيد اشخاص مسكين را زكات آنچه بفرستيد پيش از بهر خويش * از نكويى نزد حق يابيد بيش حق بود بينا بكردار شما * پس به ار نيكو بود كار شما اندرين موقع نماز و بذل مال * نصرت اندر دين كند بىاحتمال در نماز آن اجتماع مسلمين * خصم را مالد به خاك انف و جبين وان زكات انصار را سازد زياد * از حسد دشمن نيابد حال شاد لا جرم شد بر تجاوز حكم حق * عفو و صفح اينجا است بهر طعن و دق واگذاريد آن خسان را در محل * خود كنيد اينسان تجاوز در عمل بر صلوة و بر زكات آريد رو * تا به خاك آريد رخسار عدو اين شما را زايد و افزون كند * دشمنان را دل ز حسرت خون كند روح گردد زنده و نفس شرير * مىبميرد در غم و رنج و زحير نفس چون ميرد تو بر حق زندهاى * بر نكوئيهاى خود زيبندهاى